فاطمه سودآور فرمانفرماییان: مولانا، آینهای برای هویتهای ملی
در چند ماه گذشته برنامهها و همايشهاى گوناگونی در سراسر دنيا - به بهانهي هشتصدمين سالروز تولد مولوی- برپا شد و باز هم اين بحث بهوجود آمد كه مولوى متعلق به كدام كشور است.
نسبت دادن مليتهاى گوناگون به فيلسوفان، دانشمندان و شاعرانى كه ما از دوران كودكى در ايران، آنها را به عنوان بخشى از ميراث فرهنگى خودمان میشناختيم، موضوع چندان تازهاى نيست. چندين دهه است كه در این رابطه صحبتهاى گونانى میشود. چندی پيش در لندن با فاطمه سودآور فرمانفرمایيان، پژوهشگر فرهنگ ايران و از اعضاى بنياد سودآور گفتگویی كردم. فاطمه سودآور يكى از دلايل اين موضوع را تنوع فرهنگى خيرهكنندهي ايران میداند و معتقد است، اين تنوع میتواند از جنبههايى مثبت و از جنبههایی دردسرساز باشد. ابتدا از او پرسيدم چه معيارى وجود دارد تا چهرههايى نظير مولوى را ايرانى بدانيم.
فاطمه سودآور فرمانفرماییان: سوال بسيار بجايى است، چرا كه كشورهاى مختلف براى تصاحب اين مشاهير از استادان خود خواستهاند تا معیارهاى تازهای خلق كنند. اینکه آيا اينها اساساً خود را مسلمان میدانستند؛ موضوعى است كه بهويژه در مورد مولانا صدق میكند. حقيقت امر اين است كه در دنياى اسلام، ابنخلدون هم بر این موضوع تاكيد میكند. این صرفاً دوبارهنويسى تاريخ جديد است كه منكر اين قضيه میشود. تمام آن فرهنگ از ايران باستان استخراج شده است. در واقع، ايران باستان يك چارچوب و سازمانى داشته كه با الهام از فرهنگ يونان، هند، مسيحيت، فرهنگ كليميان و البته با تاكيد بر ايرانيان ماوراءالنهر، فرهنگى را بهوجود آورد كه پس از اسلام، شكوفا شد. دليل سادهي آن نيز اين است كه پايهي آن وجود داشته ولى اشكال دوران ساسانى اين بود كه داراى چند خط یا طبقه بودند. يك خط براى دبيران، يك خط براى مغان و ... كه نهايتاً منتهی به خطوط محلى شد. چيزى كه در دنياى اسلام و البته با همت ايرانيان بهوجود آمد – ايرانيانى كه گرامر و دستور زبان عربى را تكميل كردند و امروزه آنها را به عنوان عرب میشناسند از قبيل سيبويه – این بود که آن فرهنگى كه ميراث خودشان بود را غنیتر كردند و به زبان عربى ارائه کردند. چنانچه دقيقتر نگاه كنيم حتی طبرى كه حديثنويس هم بوده، دربارهي رسوم و تاريخ ايرانيان نوشته است. تا آنجا كه من میدانم، اين در واقع چيزى است كه هيچ عربى نه آگاهى در مورد آن داشت و نه علاقهاى نسبت به آن. در واقع بيشتر آنها متوجه اين موضوع نيستند كه فرهنگ ايران داراى زواياى گوناگون است. خوارزمى و فارابى كه اهل ماوراءالنهر بودند، در آن زمان كاملاً ملتهاى ايرانى بودند ولي هم تركها و هم عربها مايلند صاحب آنها شوند. يكى بر اساس زبان كارشان، يكى بر اساس محل تولدشان و غيره. اگر آن زمان، كسى در فاراب متولد شده باشد، او به هر حال زاييده تفكر ايرانى است كه بعدها در بغداد با مطالعه فلسفه يونانى كه آرامىها ترجمه كرده بودند، آن فرهنگ را شکل دادند ولى پايهي كار و هويت آنها ايرانى بوده است.
در حال حاضر با اين وضعيت پژوهشى و سيستمهاى علمى امروز چطور میشود اين قضيه را روشن كرد كه اين چهرهها اصالت ايرانى دارند؟
من فكر میكنم استادان جدى، همه میدانند. برخى استادان البته، فريب پول یا شهرت را میخورند و براى كسان ديگر كار میكنند. همانطور كه میدانيد در هشتصدمين سال تولد مولانا، تركها، جشن گرفتند ولى چنانچه از آنها بپرسيم آيا میتوانند شعر مولانا را بخوانند يا نه؟ قطعاً میبينيم كه نمیتوانند. شما اگر به آرامگاه مولوى در قونيه برويد، خواهيد ديد كه شعر مشهور «بشنو از نى» را به فارسى نوشتهاند. در نتيجه حتا تركهاى باشعور هم قبول دارند كه مولانا، فارسىزبان بوده، حالا شايد دقيقاً نتوان گفت كه ايرانى بوده ولى بدون شك، اصل ونسب وى به بلخ میرسد كه يكى از پايگاههاى نژاد ايرانى بوده كه از طريق افغانستان يا آسياى ميانه به ايران وارد شدند. در نتيجه در آن منطق، اصالت ايرانى بسيار زياد بوده است و چون دورتر از مركز خلافت بودند، آن را توانستند بهتر حفظ كنند. براى همين هم هست كه نسبت شعرا و فلاسفه در آن مناطق بيشتر بوده و حتی زبان فارسى نو يا امروزى كه ما حرف میزنيم در سيستان و در بخارا پدید آمد؛ در بخاراى سامانى، در سيستان صفارى. اين موضوعها مورد كنكاش و مطالعه واقع شده و استادان جدى آن را میدانند. البته عدهاى هم از آن سوء استفاده میكنند.
خود ما هم بیتقصير نيستيم. فرهنگ ما البته بسیار غنى است و نمیشود انتظار داشت كه همهي ايرانيان كاملاً آن را بشناسند. شما شش هزار سال تاريخ را بايد به مانند نهرى بدانيد كه از رودخانههاى كوچك پربار شده است ولى بالاخره هر كدام از اين رودخانههاى كوچك كه وارد اين نهر میشوند، اثرى از خود بهجا میگذارند. در اين دويست سال اخير، هر حكومتى بر جنبههاى خاصى كه تمايل داشته، توجه كرده است. با تمام موارد بدى كه از دوران قاجار ياد میكنند؛ بايد گفت اين موضوع كمتر در دوران قاجاريه و صفويه وجود داشت. به دليل آنكه با شغل دبيرى که در واقع سر بقاى ايران است، از اسكندر به اينسو، همواره حكومت بدست ايرانيان باقى ماند و آنها بودند كه فرهنگ و هويت ايران را زنده نگه داشتند تا آنكه مشروطيت آن را از بين برد. اشتباه مشروطه اين بود كه بجاى آنكه سيستم خودمان را اصلاح كند، سيستمى كاملا ناآشنا و نامانوس را در ايران پياده كرد. اين موضوع يكى از دلايل عدم موفقيت آنها بود. با تمام معايب و فسادى كه در آن دوران وجود داشت، تداومى در آن طبقه دبيرى - كه اغلب از غرب ايران ميآمدند - وجود داشت. آنها طبقهاى بودند كه ميراثى داشتند. همانطور كه صنف هنرمند داراى ميراث بود و آن را ادامه میداد. در واقع هر تداومى، نیرو و انرژىاش،خشك میشود و آن را دوباره بايد زنده كرد. پس جواباش به نظر من اصلاحات است. آنقدر اين فرهنگ متنوع است كه هم قدرت و هم ضعف آن در اين تنوع نهفته است. اين تنوع باعث میشود كه عده اى بخواهند آن را قطعه قطعه كنند و اعضاى آن را از هم جدا كنند. چنین چیزی ممکن نیست چون اعضا از هم ناگسستنى هستند.
به بحث آغازین برمیگردیم. فکر میکنید تلاشها برای دادن مليتهاى گوناگون به دانشمندان و شاعران ايرانى چیست؟
دليل آن بسيار ساده است. ما يك سرى كشورهاى تازه داريم كه در جستجوى هويت هستند. همانطور كه اروپا بزرگان خود را مشترك میبيند، میتوان يك قدرت منطقهاى را فرض كرد كه البته ايران در آن قدرت حاكم است ولى در اينجا کشورهای همجوار اين اعتماد به نفس را ندارند كه اين را قبول داشته باشند. دليل ديگر این است که بعضى از كشورهاى بسيار قديمى - البته قديمیتر از تركيه نداريم چون آناتولى يكى از پايههاى تمدن انسان است مانند بين النهرين و سند - ولى آناتولى بهدليل موقعيت جغرافيايى خود، هميشه هويتاش تغيير كرده است. هيچگاه يك هويت متداوم نداشته است و خب، پس از آتاترك هم بخش ديگرى از اين هويت كاملاً ساختگى بهوجود آمد. حالا میخواهند با تصاحب اين بزرگان، بگويند كه ما فرهنگ غنى داشتهايم. در صورتي كه نويسندگانى مانند اورهان پاموك گفتهاند كه تركيه مشكل هويت ملى دارد. شما با خيلى از تركها كه صحبت از صوفيه و تصوف میكنيد؛ میبينيد كه اصلاً درست نميدانند اين موضوعات چه هستند. آنها زبان فارسى نمیدانند، ريشهي فارسى بسیاری از واژگان خود را نمیدانند و تنها به اين دلخوش هستند كه با جمع كردن تعدادى از دراويش و نشان دادن آنها در صحنه، به خارجیها بگويند اين هويت ماست. ولى میدانيم كه اينگونه نيست. چرا كه آن خارجى هم كه میآيد و میخواهد مثنوى را ترجمه كند، نهايتاً بايد آن را به فارسى بخواند. اگر بخواهند اين افراد را به عنوان ترك معرفى نمايند بايد تاريخ را دوبارهنويسى كنند اما خوشبختانه با تمام پولى كه آنان صرف اين موضوع میكنند، روز به روز این قضیه کمرنگتر میشود.
در حال حاضر با افزايش قيمت نفت، عربها مقدار زيادى پول به دانشگاههاى انگليسى دادهاند. دانشگاه ادينبورا (كه يك دانشگاه معروف ايرانشناسى بود) را ملاحظه كنيد. يك استاد فلسطينى- كه ما همواره غصهي فلسطین را میخوريم - از كويت شش ميليون دلار پول گرفته تا يك مركز عربشناسى در اين دانشگاه راه اندازى كند. نكته جالب آنكه در آخرين كنفرانس در اين دانشگاه، نيمى از وقت را به فرهنگ ايران اختصاص دادند. در واقع تنها تيتر آن عرب بود و مابقى راجع به ايران.
ما ايرانیها،خودمان غفلت میكنيم و متاسفانه چون تاريخ و فرهنگمان بيش از حد غنى و متنوع است، از آن اطلاع درستى نداريم. درك اين تنوع تاريخى بسيار ضعيف است و به عنوان نمونه، در اين نگرانیهاى حمله به ايران، هيچكدام از ايرانیها در ارتباط با تخريب ميراث فرهنگى، ادعايى نكردند. در صورتيكه، اين يكى از ميراث فرهنگى و هنرى مهم جهان است.
يكى از نويسندگان سرشناس انگليسى، حدود سى سال پيش برنامهاى را در ارتباط با ايران براى بى. بى.سى ساخته بود. به من میگفت كه اين يكى از سنتهاى بزرگ، زيبا و مبتكر معمارى جهان است. در ايران در واقع متوجه اين امر نيستند. مردم ايران متوجه هستند و منظور من دستاندركاران است. البته بايد بگويم كه خيلىها بهدنبال پول و منافعشان هستند، از اين رو بعضى چيزها را خراب میكنند. بعضى چيزها را به سبك قديم ولى بدون در نظر داشتن درك آن سبك و با نهايت بیسليقگى میسازند و تنها كسانى كه ظاهراً همسليقهي آنها هستند، بعضى از روزنامهنگاران و خبرنگاران آمريكايى هستند. يك مسجد وحشتناكى در آران كاشان ساختند كه از زشتى و بیتناسبى منحصر به فرد است. تنها خبرنگار ام.اس.ان.بى.سى كه به ايران رفته بود اين مسجد را پسنديده بود. اگر خودمان اين هشدار را ندهيم؛ خارجیها نيز در مورد آن نخواهند نوشت.
خوشبختانه در حال حاضر خطر حمله كم شده و نبايد فراموش كنيم كه تخريب ميراث فرهنگى يكى از صدمات عمدهاى است كه نه تنها بر ايران، بلكه به جهان خواهد خورد. چراكه فرهنگها هيچگاه در يك جزيره زندگى نمیكنند؛ فرهنگها از يكديگر متاثر میشوند و شما نمیتوانيد هيچ فرهنگى را از بقيه جدا كنيد. گاهى بلاگهاى لسآنجلس را میخوانم، میبينم آنها تنها دربارهي ايران باستان صحبت میكنند. در واقع چون از اسلام و حكومت اسلامى متنفر شدهاند، انگار نه انگار كه فرهنگى هم در دوران اسلامی وجود داشته است. فرهنگ نقاشى و معمارى، ادامهي همان فرهنگ قبلى بوده است. چهار طاقى كه پايهي ساختمان معمارى مسجد است به دوران اشكانى برمیگردد. شما نمیتوانيد اينها را از هم جدا كنيد. الان نمايشگاه صفوى فوق العادهاى در موزه لوور وجود دارد كه هیچ چيزى در مورد آن ننوشتهاند. در خود ايران هم با وجودى كه بسیاری از متخصصان به خارج رفتند ولى كسانى سركار آمدند كه از روى ذوق، علاقه و پركارى، كم كم وارد و خبره شدند. براى نمونه میتوان از آقاى محمدرضا كارگر، رييس پیشین موزه ايران باستان نام برد. وى از صفر شروع كرد و با توجه به علاقه و پشتكارش، بسيار خبره شد. خدمات بزرگى انجام داد. به نمايشگاه هخامنشى لندن كمك زیادی كرد. همچنين او بود كه ترتيبدهندهي نمايشگاه «هفت هزار سال هنر ايران» دور اروپا بود. ولى دستاندركاران، اين شخص را بركنار كردند و بهجاى او فيلمبردارى كه هيچ اطلاعى از هنر ندارد را منصوب كردند. اين اشتباهات را هم حكومت و هم ايرانیهاى مقيم خارج مرتكب میشوند. از آنجا كه اکنون در جستجوى عيبهای خود هستيم بايد بدانيم يكى از معايب ما همين است. هنر نمیخوانيم، دربارهى تاريخ و فرهنگ خود اطلاعات يك بعدى داريم. براى جلوگيرى از اين اشتباه، بايد ايرانىهاى خبره در اين امور كتابهايى تك جلدى بنويسند كه اين اطلاعات جامع را به دیگر ايرانىها ارائه دهند

