تبليغاتX
اخبار صوفیه -
گوش دادن به نواي موسيقي و در شور عرفاني ناشي ازآن ناگهان به دست افشاني و پايکوبي مجذوبانه در آمدن، به زودي يکي از وجوه و رخساره هاي تصوف شد ، و انتقاد و اعتراض مسلمانان متعصب و حتي اعضاي طريقه هاي هشياري (صحو) را در تصوف، که مخالف موسيقي و بطور کلي نشان دادن حالت وجد و جذبه خود با صداها و حرکات خارجي و ظاهري بودند، برانگيخت. بسياري از نويسندگان بحق کساني را که تصوف برايشان معنايي جز همين گوش دادن به موسيقي و دست افشاني و رقصيدن نداشت، ملامت و سرزنش مي کردند. به هر حال در هيچ يک از طريقه هاي تصوف، جز طريقه مولوي سماع و حرکات چرخاندن به اين دقت سازمان داده نشده و به صورت يک نهاد بيرون نيامده است؛ در اين طريقه مراسم سماع چندان با دقت نظام داده شده است که جائي براي حرکات مجذوبانه نمي گذارد، بلکه تمامي حرکات بر پايه هماهنگي کاملي است و هر حرکت معناي خاصي دارد. مقام مرکزي واساسي سماع در طريقه مولوي فهميدني و قابل درک است، زيرا شعرهاي مولانا عمدتاً از ضربهاي موسيقي و رقص چرخان سماع، زاده شده اند ؛ نوازندگي و رقصي که گاه تا چند روز ادامه مي يافته است. وقتي انسان به اين شعرها گوش فرا مي دهد، بويژه قطعات تعزلي اوليه مولانا ، اغلب بر آن مي شود تا آنها را بر پايه ضرب طنبورها و طبلها تقطيع کند، زيرا وزن هاي قديم شعر فارسي که وي هميشه به کار مي برد در دهان او تغيير مي کرد و در بسياري از موارد به وزن هاي سرودي و شور انگيز تر تبديل ميشد. شايد زيباترين بيان عشق مولانا به موسيقي، ابيات افتتاحيه مثنوي است، يعني اشعاري که به سرود ني يا ناله ني شهرت يافته است : بشنو از ني چون شکايت مي کند از جدائيها حکايت مي کند ني که از نيستان بريده شده است از تنهائي ناله بر مي آورد و اشتياق خود را براي بازگشتن به وطنش بيان مي کند: و به اين طريق رازهاي وحدت ازلي و عشق ابدي را براي جهانيان فاش مي سازد. از آنجا که مولانا در آناطولي مي زيسته است، علاقه مند بودن او به موسيقي شگفت آور نيست؛ در آنجا ني فريگيايي از روزگاران باستان هنگامي که نخستين نظريه پردازان موسيقي، نواهاي شکايتگر آن را مي نوشتند، معروف بوده است، و نيز طبق قديم ودوره ميانه اسلامي، قدرت تسکين دهنده و شفا بخش نواي موسيقي را مي شناخته است. در دوره حيات مولانا بيمارستان عجيبي در ديورکي (ديوريجي) در شمال شرقي قونيه، بنياد نهاده شده بود که معبر گذر آب در حوضي بنحو مصنوعي طوري ترتيب داده شده بود که براي تسکين و آرامش بيماران ديوانه و ماليخوليايي بيمارستان به کار مي رفت. تأسيسات مشابهي در سراسر جهان اسلام در قرون وسطا وجود داشت. اما داستان ني نيز ريشه در عهد باستان دارد. آپولون، خداي يوناني،؛ شاه ميداس را، فرمانرواي گرديون (که در مسافتي دور از قونيه قرار داشته است) بود، بنابر افسانه اي، نفرين کرد، و او داراي دو گوش خر شد. وي آنها را در زير کلاه فريگيائيش پنهان مي داشت، و هيچکس ازاين راز خبر نداشت سرانجام ميداس اين راز را به وزير خود بازگفت به شرط آن که وي اين راز وحشتناک را به کسي نگويد. باري، پس از مدتي وزير طاقت نياورد و راز را به درياچه اي بازگفت، و مياندشيد که راز در آنجا مکتوم و محفوظ خواهد ماند. اما ساقه اي ني در کنار درياچه روئيد و هنگامي که شباني آن را بريد و از آن نايي درست کرد، ني با ناله خود راز را به همه دنيا پراکند. در روايات و احاديث اسلامي اين داستان به شکل ديگري در آمده است. در حديقه سنايي اين پيامبراست که اسرار نهاني دين را به پسر عم خود علي(ع) مي گويد، و علي، چون وزير ميداس شاه ، يک روز راز را به چاهي باز مي گويد، مولانا هم به اين روايت اشارتي دارد : آه دردت را ندارم محرمي چون علي آه مي کنم درقعر چاه (د/2380) سنائي بطرز ديگري اين داستان را در حديقه الحقيقه به نظم کشيده است در آن جا به عوض ميداس شاه، اين اسکندر است که دو گوش خر دارد. سنائي ميگويد: مرد بيماري از ورمي رنج ميبرد، به پزشک مراجعه ميکند و طبيب پس از معاينه به او ميگويد که در او هيچ علت و خللي نمي بيند آنگاه مرد خود حکايت ميکند که حجام اسکندر است و بر رازي واقف شده است که نمي تواند آنرا با کسي در ميان نهد زيرا بر جان خويش بيمناک است. طبيب ميگويد برو در بيابان دور افتاده اي چاه ويراني بياب و راز خود را در آن چاه بگوي، مرد چنين کرده اما از قضاي روزگار از آن چاه نئي ميرود و شباني آنرا بريده و از آن ني ميسازد و چون در آن مي دمد، ناي فرياد بر مي آورد که شه سکندر دو گوش خر دارد. نظامي نيز اين داستان را در اسکندرنامه خويش با تفضيل بيشتر آورده است. ني، بهترين سازي است که مي تواند به عنوان نماد و مظهر انسان به کار رود، و گذشته از اين ، صداي آن نزديکترين صدا به صداي انسان است. بعلاوه ، مولانا مانند بسياري از شاعران ديگر مي توانست تداعيهاي بسيار ديگري ميان ني به عنوان آلت موسيقي ، و ني قلم ( قلم ني) برقرار سازد. هر دوي اينها از زادگاهشان بريده شده اند، هر دو رادست دوست مي تراشد، وهر دو راز مي نويسد که در حرکات خود با زير و بم هاي نغمه ها در خور سنجش است. وجه سومي نيز بر اين توان افرود: ني با نيشکر پيوند دارد؛ هم ني آلت موسيقي و هم ني قلم ، چون محبوب به نوازش آنها پردازد، پر از شکر و شيريني اند. شعر مولانا از اشارت و تلميحات به ني سرشار است. آيا خود وي همچون نيي در دستان معشوق نبود؟ آيا تا «دلبر ترک» در او نمي دميد، و ازدهان او نغمه سر نمي داد ، مي توانست يک بيت شعر بسرايد؟ عاشقان نالان چو ناي و عشق همچون ناي زن تا چه ها در مي دمد اين عشق در سرناي تن (د/1936) مولانا ناي (ني) را بهترين کنايه براي خود، نغمه هاي عاشقانه اش ، و اشتياق بي پايانش براي بازگشت به موطن اصلي ، نيستان خدا يافت. در اين ارتباط ، وي مي توانست به گفته اي از پيامبر استناد کند که مومن را به مزمار (سازي بادي) مانند کرده است که با دم خدايي به صدا در مي آيد اما ني براي آنکه به نوارش در آيد بايد درونش خالي باشد : و اهميت روزه و امساک از پرخوري از همين جا ست . نه فقط ني مي تواند محمل چنين استعاراتي قرار گيرد ( هر چند به علت وابستگي که ني با دم خداوند که در آدمي دميد، و شرح آن 1 در سوره 15 آيه 29 آمده است ، ساز کمال مطلوب براي اين امراست)، بلکه هر آلت موسيقي ديگر نيز مي تواند کنايه از انسان در دست معشوق باشد. تا که عشقت مطربي آغاز کرد گاه چنگم، گاه تارم روز و شب (د/302) آيا عاشق همچون چنگ کوچکي در «دامن لطف تو» نيست که به سينه معشوق تکيه داده است ، وچون سرانگشتان يار با او تماس مي يابد ، به آواز در مي آيد؟ و مولانا در جناس زيبايي مي گويد که چنگ ها (آلت موسيقي) از چنگ هجر تو به زاري و ناله درآمده اند : ز رشک نيشکرت ني هزار ناله کند ز چنگ هجر تو گيرند چنگها زاري (د/3088) عاشق مي تواند رباب باشد ( ساز زهي کوچکي که در سماع مولويه نقش اساسي دارد ) در اين صورت، رگهاي او همچون زه هاي رباب است ، که معشوق بايد بر او زخمه زند تا آوايش در آيد ، زيرا فقط دراين هنگام است که مي تواند آهنگي شيرين و شاد يا طنيني اندوهبار برآورد. نيز مي تواند همچون بربط باشد (سازي عود مانند) که تنبل وتن آسان است، و نمي خواهد نغمه سرايي کند (د/1173) ؛ تنها با پيچاندن گوش او مي توان نغمه اش را راست کرد2. همچنين عاشق ممکن است طبل باشد که به زاري از معشوق مي خواهد که سخت بر او ضربه نزند، مبادا پوستش پاره شود، و يا دچار درد و عذاب شود. در شعر مولانا چنين تشبيهات و کناياتي را پايان نيست، و وي مانند ديگر شاعران، دوست دارد که با اصطلاحات موسيقي بازي کند: اصطلاح پرده که هم به معناي پرده موسيقي و هم حجاب است در همان ابيات آغازين مثنوي آمده است، در آنجا مولانا مي گويد که پرده هاي ني پرده هايي را که حجاب حقيقت اند ، و حقيقت را از چشمان آدميان مي پوشاند پاره مي کنند: ني حريف هر که از ياري بريد پرده هايش پرده هاي ما دريد (مثنوي ،دفتراول ، 11) 3 عشق مولانا را به موسيقي از حکاياتي چند مي توان استنباط کرد. گويند يک روز وقتي به حجره اش درآمد مريدانش را ديد که دارند درباره فتوحات المکيه اثر عرفاني معروف ابن العربي بحث مي کنند. مولانا براي مدتي گوش داد ؛ در اين اثناء ابوبکر ربابي وارد شد و شروع به نواختن کرد. مولانا فرمود: آيا فتوحات ابوبکر ربابي از فتوحات المکيه بهتر نيست؟ احساس حضور بي واسطه الهي از راه آواي موسيقي به دل مولانا نزديکتر بود تا خواندن کتاب پيچيده نظري شيخ بزرگي چون ابن العربي، که رهيافت وي به خداوند بسيار بغرنج است، و يا بنابر نقد انتقاد آميز شمس الدين تبريزي از افکار ابن العربي، بسيار خود محور است. انسان بهتراست خويشتن را در آتش عشق که همه چيز را حتي منطق و الهيات و مابعدالطبيعه را نابود مي کند ، و مي سوزاند مستغرق سازد. اين داستان ممکن است راست باشد يا نباشد ، اما ممکن است که طنيني از حقيقت در آن باشد؛ اما حکايتي ديگر که احساس مولانا را درباره موسيقي روشنتر بيان مي کند اين است : وي يک بار به کساني که به ديدار او آمده بودند گفت: « موسيقي جيرجير درهاي بهشت است» مرد متين و نکته گيري و به قول مولانا نادلپسندي پاسخ داد: « اما من صداي جيرجير درها را دوست ندارم.» و مولانا به گفته او اين گونه جواب داد : « من صداي درها را که باز مي شوند مي شنوم، و تو صداي آن ها را وقتي که بسته مي شوند، مي شنوي.» سماع، يعني پايکوبي و رقص عارفانه درويشان دروازه هاي بهشت را مي گشايد، و از اين رو ، يکي از مهمترين وجوه – و انسان مي تواند بگويد محور شعر مولانا است. ياران او منجمله مريدانش از ميان زنان ، مجالس سماع براي او تشکيل مي دادند، و نيروي مرموز نهفته در پشت سماع، حضور معشوق بود، خواه به جسم يا به روح و معنا. به عقيده مولانا حتي بردن نام شمس باعث مي شود که « مردگان در کنفهايشان به رقص درآيند.» سماع پيش نشانه رستاخيز و بهشت است.شعرها حکايات و افسانه ها نيز اين نکته را روشن مي سازند که در سالهاي اخير زندگي ، حضور حسام الدين چلبي ، در سماع براي مولانا حائز چه اهميتي بوده است ، واگر بي ادبي در هنگام سماع او را مضطرب مي ساخت ، چگونه واکنشي شديد نشان مي داد. سماع در شعر مولانا به صور مختلف ظاهر مي شود. نردبان آسمان است، نردباني که روح مشتاق و آرزومند مي تواند و از آن بالا رود و به پشت بامي که پرتو جمال معشوق زيبا در انتظار اوست، درآيد، اما سماع تنها يک حرکت عبادي مقيد به زمان نيست، زيرا سراسر کائنات به رقص و چرخيدن و گرديدن و پاي کوفتن مشغول است.در حقيقت تعدادي از شعرهايي که دررديف خود لفظ پاکوفته يا الفاظ همانندي دارند خود بيانگر محتويات خويشند. مولانا زنبوران را مي بيند که در شعف سماع ميرقصند، و شکوه وجلال معشوق چندان بزرگ است که صدها تجلي کبرياي الهي براي آن پايکوبي مي کنند. گلها بر فراز بهمن 4 دشمن ستمگر خود پاي مي کوبند، و درختان نيز در نسيم بهار مي رقصند. پاي کوفتن بر زمين ، معنايش پديد آوردن آب زندگاني است ، وچون رقصندگان پا بر زمين مي کوبند، اين آب روان مي شود، و آواي ناله عاشق که نام معشوق را بر زبان مي آورد ،مرده را بر مي انگيزد. گلها اينک پيش از آنکه بلبل که استاد خنياگران باغ است، ظاهر شود، به رقص درآمده اند و ستارگان بر گردخورشيد، يا به دور قطب آسماني مي گردند. بالاتر از اين : جبريل همي رقصد در عشق جمال حق عفريت همي رقصد در عشق يکي ديو (د/2327) اينکه فرشتگان وديوان همه يکسان به رقص برخاسته اند ، شگفت آور نيست، زيرا مولانا همه کس و همه چيز را مي بيند که دستک مي زند و مي رقصد . حتي خود آفرينش رقص انگيخته از وجد آن موجوداتي است که اشتياق به هست شدن دارند، در حالي که هنوز در عالم نيستي(عدم) هستند. اينان در نيستي خطاب خداوند را که مي گويد «الست بربکم» مي شنوند و به جهان هستي مي شتابند و خود را درچرخ زدنهاي مستانه مي افکنند و سپس به صورت گلها ودرختان متجلي مي گردند 5 (د/1832) .اينک هر يک چون سيل به سوي بحر که سرمنشأ آنهاست مي شتابند، وچنانکه مولانا با ايهامي زيبا ميان کف و کف (دست) ادامه مي دهد بر روي بحر کف زنان مي روند » (د/1713) : به اين ترتيب بازگشت به آغاز و اول نيز به صورت يک رقص صورت مي گيرد. همين گونه دل هر کس که معشوق بر او نظر اندازد به رقص در مي آيد : چون شمس تبريزي کند در مصحف دل يک نظر اعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته (د/2282) مضمون سماع در مثنوي کمتر آمده است، تنها در چند داستاني بدان اشاراتي شده است ، مانند داستان آن صوفي مسافري که به اقامتگاه صوفيان در مي آيد، و در آنجا برادران هم مسلکش که اميد دارند پولي فراهم سازند و بساط سماع به راه بيندازند،بدون اطلاع او خرش را مي فروشند و هزينه سماع مي کنند . اما بيشتر شعرها و اشارات مربوط به رقص و سماع در ديوان غزليات آمده است ، و اين قابل درک است. بسياري از رباعيات ديوان نيز براي قوالان و نوازندگان فتح بابي بوده ، ودر لحظات شور و جذبه رقص زاده شده اند. در بيشتر سنتهاي مذهبي جهان به رقص به عنوان راهي براي رهايي از قيود جاذبه و تعلقات زميني و وحدت يافتن با جهان معنوي و روحي مي نگريسته اند ؛ رقص خواه شورانگيزيهاي لجام گسيخته ديونوسيوسي ، يا رقص هماهنگ و منظم آپولونيايي عهد عتيق باشد ، يا رقص خورشيد و باران سرخپوستان آمريکايي ، يا رقص هاي آئيني که به افتخار خدايان ، صورت مي گرفت ودرهند سنتي عام بود ، باشد هميشه چيزي بوده است که ما را از اين جهان به در مي برده است. مولانا اين را بخوبي ميدانست، وعشق او به خورشيد معنوي، شمس الدين تبريزي، به خوبي زبان رقص بيان شده است. اما رقص عبادي بسيار منظم وبا قاعده مولويه را به شيوه هاي مختلف تعبير و تفسير کرده اند. مي تواند چرخيدن درويشان به گرد خود و در همان حال به دور شيخ ، نماد ومظهر گردش ذرات به دور خورشيدباشد که نيروي جاذبه آن منبع نوراني مرکزي آنها را جذب مي کند ووحدت مي بخشد، و درحرکت واحدي، که به تمامي وابسته به نيروي خورشيد است، به گردش مي افکند. نيز مي توان در سماع حرکت افلاک را به دور قطب ديد، رقصي آسماني که در تمامي جهان آفرينش ، از فرشته تا کوچکترين معدنيات، تسري دارد. اما سماع را مي توان رقص مرگ و رستاخيز نيز دانست: درويشان با متانت در شنل بلند سياهشان سه بار دور ميدان ، آنجا که شيخ ايستاده است ، مي چرخند دست او را مي بوسند. سپس باتغيير آهنگ موسيقي شنلهاي سياه را که نماد و مظهر جسم فاني خاکي است به دور مياندازند، و باجامه هاي سپيد ظاهر مي شوند که نماد جسم رواني و فلکي است، ونماد شخص استحاله يافته در هنگام رستاخيز است . پس از آن ، به گرد مرکز روحاني به گردش در مي آيند، نماد رقص پروانه بر گرد شمع: سماع نمادي است از مرگ و رستاخيز در عشق، و هرباراز نو بازگشتن به سرچشمه حيات. سماع با سرود ستايش پيامبر شروع مي شود که نزديکترين راز دار او شمس تبريزي است ، و با دعايي طولاني و پر طنين وعميق و هوهو کردنهايي که از ته دل بر مي آيد ، و اقرار به اين است که بخشنده زندگي و مرگ اوست، واوزنده اي است که همه چيز هستي از او مي يابد، و همه چيز به سوي او باز مي گردد، به پايان مي رسد. بنابراين مولانا همچنانکه ياران ومريدان خود رادرهشتصد سال پيش فرا خوانده بود ما را فرا ميخواند تا در رقصي که در تمام کائنات سريان دارد شرکت کنيم و به دور خورشيد عشق به چرخش در آئيم. بيا بيا که تويي جان جان سماع بياکه سرو رواني به بوستان سماع بيا که چون تو نبودست و نخواهد بود بيا که چون تو نديده ست ديدگان سماع بيا که چشمه خورشيد زير سايه تست هزار زهره توداري بر آسمان سماع سماع شکر تو گويد به صدزبان فصيح يکي دو نکته بگويم من از زبان سماع برون زهردو جهاني چون در سماع آيي برون زهر دو جهان است اين جهان سماع اگرچه بام بلند است بام هفتم چرخ گذشته است از اين بام نردبان سماع به زيرپاي بکوبيده هرچه غير وليست سماع از آن شما و شما از آن سماع چو عشق دست درآرد به گردنم چکنم کنار در کشمش و همچنين ميان سماع کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشيد همه به رقص در آيند بي فغان سماع بيا که صورت عشقست شمس تبريزي که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع (د/1295) سماع نهايت وجد است. دور فلک و گردش آسياست که نور در آن آرد مي شود و جان شيرين از آن سفره مي خورد. حال بايد همچو مجنون، ناقه عقل را رها کنيم و پاي در وادي عشق بي تکلف گزارده و بانگ برداريم؛ وا فريادا و ا فريادا کارم به يکي طرفه نگار افتادا گر داد من شکسته دادا، دادا و رنه من و عشق هر چه بادا بادا پانوشت ها: 1- اشاره باين حديث است : مثل المومن کمثل الزمار لاين صوته الانجلاء بطنه ، مومن به نر مار شبيه است که تا درونش خالي نباشد صدايش خوش نميشود. مولانا ميفرمايد: بشنو خبر صادق ز گفته پيغامبر اندر صفت مومن (المومن کالمزمر) 2- مولانا مي فرمايد: چون بربط شد مومن در ناله و در زاري بربط زکجا نالد بي زخمه زخم آور 3- نامهاي فنيئي که بر صورت مختلف قطعات ملوديک يعني مقامهاي موسيقي ، همچون حجاز و عراق راست و عشاق نهاده شده است مي توانند طوري به کار برده شوند که در شعر ايهام ايجاد کنند، و ايهام آن است که شاعر هردو معناي اصلي و فرعي کلمه را به هم در مي آميزد. 4- سماع است و هزاران حور در باغ همي کوبند پا بر گور بهمن 5- فرع آسمان هست سماع زمين وانک سماع تن بود فرع سماع عقل وجان نعره رعد را نگر چهد اثر است در شجر چند شکوفه و ثمر سر زده اندر آن فغان بانک رسيد در عدم بلي نعم مي نهم آن طرف قدم تازه و سبز و شادمان و نيز: ذرات جهان به عشق آن خورشيد رقصان زعدم بسوي هست آمد
+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 15:47 |


Powered By
BLOGFA.COM